من هنوزم اون جوونم که برای تو می مرد
اون جوونم و جوونیم و دادم زمونه برد
اونی که روزشو شبهاشو واسه تو می شمرد
چقدر اشک شک و شبهه ریخت و یاغصتو خورد
آسمونه آبیم وقتی می دیدت می گرفت
کادوهای آبی رو کی واسه تو می گرفت
آبی دلت رو روح من بگو که کی گرفت
ماهی چشمهای آبی رنگتو ماه گرفت ؟
گل من سوسن و یاس و سنبل و سبزه و یاس
واسه سنگی صدای خیسی رودخونه هاست؟
نه فرشته فراموشی فر و فرخت؛ هیس!
صدای ساکت این همه سین قافیه نیست
وای که اشک تنها همدم زمان بی کسیم
سخته که قبول کنم دیگه بهم نمیرسیم
شک تنهایی به دوش کشیدن فاصله ایم
آرزو کردنمون ستاره باشیم ، نشدیم . . .
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1391ساعت 18:41  توسط زهرا
|
زین
پس تنها ادامه میدهم
در زیر باران ...
حتا به درخواست چتر هم
جواب رد میدهم
میخواهم تنهاییم را
به رخ این هوای دو نفره بکشم !
باران نبار
من نه چتر دارم
نه یار ...
نبارلعنتی من دگر "ما" نیستم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:50  توسط زهرا
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 11:15  توسط زهرا
|
سلام دوستهای نازم...
خیلی نازید که تولدم رو ناز تبریک گفتید.ناز گفتن ناز بودن شما خیلی راحته و به نازی نگاهتون می ارزه.
ناز بمونید و نازتر به وبم نگاه کنید که طوری نازش میدم که نازتون رو بکشه...!
ناز بمونید و به همین نازی به زندگی نگاه کنید.تا شاید با نگاه شما یکم خجالت بکشه و سعی کنه با اینکه خیلی خشنه...
دوست ناز نازی شما ...
ببخشید که یه مدتیه تنهاتون گذاشتم چون خودم هم تنها بودم و این تنهایی رو خوب درک میکنم ولی به سیستم دسترسی نداشتم و این فضای مجازی هم منو تنها گذاشته بود. سعی میکنم از این به بعد خودم و شما رو از تنهایی در بیارم...!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 19:32  توسط زهرا
|
از اون روزی که قلبم تو را دید
جدایی را نمی دید و نمی دید
وصال چشم و گیسوی سپیدت
مرا تا عرش تا پاکی کشانید
اگر آن دم صدای صبح امید
بگفتا که دگر بارم بخوانید
نمی دانستم از حنجره ی توست
ندایی که به عشقم بازتابید
عزیزم ای نفسهای محبت
نفس های تو صبرم را بدزدید
که من می مانم و میمیرم اینجا
مگر این قلب من جز تو که را دید
که ای زیبای من زیباییت را
خدا تنها به تو اینگونه بخشید
که گر چشمان زیبایت جهان را
به آنگونه که من دیدم نمی دید
که من می دانم آن روح بلندت
به نابینایی ات کفری نورزید
تو می پنداشتی چشمانت این قلبم شکانید
ولی دیدم خدا جای تو می دید
به قبل از دیدنت من کور بودم
عزیزم دیدنت انگیزه بخشید
ولی انگار بخت چرک و ننگین
نیاز روح را به گل نمی دید
که تو رفتی به نزد چشمهایت
ولی من ماندم و اشکی که خشکید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 1:2  توسط زهرا
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 0:36  توسط زهرا
|
سلام دوستای گل گلابم.... خوبید؟..... خوشید؟..... سلامتید؟.....امیدوارم هر جای دنیا که باشید پیروز باشید و شادکام و دوستتون زهرا
رو فراموش نکنید.
هر سال وقتی 11/30 فرا می رسه هزاران شهاب به سمت زمین هجوم
میارند.هر سال از خودم می پرسیدم چه اتفاقی می افته گه آسمونیا
میخوان خودشونو به زمین برسونن؟...
و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری می اومدن که زمینو با
گامهای مهربونشدر سال 11/30 نوازش کرده تا سفرشو از خودش به
خدا شروع کنه.
چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس
و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن
وچه شیرین است 73/11/30
روز میلاد زهرا
روز من
روزی که من آغاز شدم
پیشاپیش تولدم مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 12:27  توسط زهرا
|
مدتیه احساس
عجیبی دارم.احساس اینو که قراره یه
اتفاقی بیفته.نمی دونم خوبه یا بد ولی همین قدر
می
دونم و حس م کنم که یه اتفاق عجیبیه.همیشه از وقتی
یادم میاد می تونستم اتفاقات
رو پیش بینی کنم مثل یه
رویا،اونارو حس می کردم و این هم عجیب بود و هم باور
نکردنی ولی از این موضوع که چرا این قدرت رو داشتم
نمی تونستم سردر بیارم.آخرین
سالی بود که مدرسه می
رفتم و مسیر مدرسه از تو جنگل بود.از یه جاده،یه جاده
بلند
که به خاطر درختهای بلند و تنومندش که انقدر شاخه
و برگ داشتن که تو هم قفل شده
بودند؛همیشه نیمه
تاریک بود ولی من و دوستم همیشه با هم بودیم و جز...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 16:14  توسط زهرا
|
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 14:46  توسط زهرا
|
اون روز خودم روتنها تر از همیشه حس می کردم.من خودم
رو توی یه اتاق حبس کرده بودم و هیچ کس رو هم به اتاقم راه نمی دادم حتی خواهرم
رو.من بشدت احساس
بدی داشتم.احساس تهی بودن از همه چیز؛مثل یه قاصدک که هر لحظه
ممکنه یکی
فوتش کنه و برای همیشه دیگر قاصدک نباشه.هنوزم باورم نمیشه چیشده.چجوری،
چطور این اتفاق افتاد.من اون رو
بهتر از هر کسی می شناختم نمی تونه این خبر
واقعیت داشته باشه.مهتاب همیشه
همه چیز رو به من می گفت حتی...
ادامه داستان را در
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:32  توسط زهرا
|